تبلیغات
عشقه بی انتهای پسر تاریکی ها (yahooid:mohammad.ahmadi0281) - مطالب ابر dastane asheghane

دوسته من دقت داشته باش اگه باراولته میای اینجاراه توبگیروبرومطالب سنگینه اشکه ادم در میاره سعی کن سرف داستان هادلنوشتهانری.نظردا


تاریخ:یکشنبه 4 مهر 1389-04:27 ب.ظ

داستان عاشقانه ی گریه آور ” ارزش عشق ”

http://dl.persianlords.ir/user/ali/Image/fun/dastan/love8.jpg

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان عاشقانه 
تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1389-09:48 ب.ظ

داستان زیبا... عشق...

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت....

زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است..




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تاریخ:جمعه 12 شهریور 1389-04:09 ب.ظ

dastane asheghane

داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان عاشقانه 
تاریخ:جمعه 12 شهریور 1389-03:19 ب.ظ

hekayate shirin

سلام دوستان گلم

در این پست حکایتی قرار دادم که متاسفانه وصف حال خیلی از جوانان امروز ما است که دچار عشق لحظه ای و سست میشوند و نه تنها زندگی خود بلکه زندگی دیگران را هم خراب میکنند:

شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود…. پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...  با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد...و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…

سرانجام عشق دروغین .... تنهایی برای زنان در حکایت و تنهایی برای مردان در عکس




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان عاشقانه 
تاریخ:شنبه 9 مرداد 1389-11:24 ب.ظ

ye dastane fogholade besiyar ziba hatman bekhonin hatman

استانی را كه می خواهم برایتان نقل كنم درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سربازقبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولیخواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانهبیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال میل مشتاقیم كه او راببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، اودر جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود رااز دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید اوبا ما زندگی كند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوستتو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیداكند.» پسر گفت:« نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.»آنها درجواب گفتند:« نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقطمسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهمبزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.»
در این هنگام پسربا ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روزبعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط ازیك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.
پدر و مادرآشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان بهپزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.پسر آنها یك دست و پا داشت!



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان عاشقانه 
تاریخ:چهارشنبه 6 مرداد 1389-09:07 ب.ظ

name dokhgtare asheq

  ایمیل پسری به من قلب مرا جریحه دار کرد با گرفتن اجازه از او به شرطی که هویتش ناشناس بماند به من این امکان را داد که بتوانم شما را از محتویات نامه با خبر کنم تا خود شما دوستان عزیز به قضاوت بنشینید

 

برای خواندن این داستان غم انگیز به ادامه متن در کادر زیر مراجعه فرمایید...



نامه دختر عاشق

 

من چون شما را از هر کس دیگه ای به خود نزدیکتر میبینم، میخام موضوعی را برای شما تعریف کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست، خواهر یکی از دوستام که در آستانه جدایی از نامزد خودش هست از من خواست که وقتی میرم تهران این ، نامه را شخصاً به دست نامزدشکه یکی از دوستان صمیمی بنده هست (هست نه بود) برسونم

 

 

 

وقتی که با یکی از دوستان رفتم خونشون نامه را بهش دادم،

میدونی قبل از اینکه نامه را بخونه چکار کرد؟

اونو پاره کرد و گفت که بهش بگو که دیگه تل و نامه نده

چون آقا دیگه هالشو کرده و دیگه به اون احتیاجی نداره حالا عاشق یه دختر تهرونی شده

هیچ وقت فکر نمیکردم سرنوشت این 2 نفر که همیشه به عشق اونها حسودیم میشد اینجوری بشه ، حالا فهمیدم که

عشق

این رفیق ما فقط بخاطر هوسش بوده نه بخاطره عشقش

به بهانه ازدواج زندگیشو تباه کرد

بعد از اینکه نامه را پاره کرد نشستم تمام تکه های کاغذ رو کنار هم گذاشتم تا بتونم متنشو بخونم

الان هرچی فکر میکنم که چطوری موضوع را براش (برای دختره) بگم! به نتیجه نمیرسم شاید شما بتونی کمکم

بکنی؟؟

ولی فکر کنم الان دیگه فهمیده باشه چون تا حالا از جواب دادن به اون طفره رفتم

موقعی از این دیوانه تر شدم که متن نامشو خوندم

آخه آدم چقدر میتونه پست باشه که به این صورت از احساسات یه دختر سواستفاده بکنه، الان که با برادرش

صحبت میکنم

میگه که یه بار خواهرش میخواسته خودکشی کنه که جلوشو گرفتند

میدونی برای چی؟؟ بخاطره اینکه اون دیگه یه دختر نیست اون

میخواستم علتشو (علت خودکشی) به برادرش بگم ولی جراتشو پیدا نکردم ، آخه اونا نمیدونن که دخترشون

 

داشته

حالا نمیدونم چکار کنم

نمیدونم این همه ذوق و سلیقه را از کجا اورده که انقدر قشنگ حرفشو بیان میکنه شاید هم از نوشته های دیگران

برای بیان

حرفش استفاده کرده باشه ولی روی هم رفته خیلی خیلی سوزناک و دردآوره

 

 

این متن نامه...

 

 

 

نمیدونم از کجا باید شروع کنم، از احساسات مشترکمون بگم یا از جایی که دیگه مشترکاتی دیده نمیشه. از روزهای حساس بگم که با هم اشک میریختیم و با هم عاشق بودیم و با هم آهنگهای عاشقانه گوش میدادیم : (بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم

یا روزهایی که دیگه عاشق بودن همش بهانه بود. نمیدونم از کجا شروع شد، یک جورایی دیگه به هم اعتماد نمیکردیم، نه من به اون و نه اون به من. این سوءظن بزرگ و بزرگتر شد. طوری که دیگه نمیگذاشت ما با هم آهنگ بخونیم، دیگه صدای بردی از یادم... دادی بر بادم... شنیده نمیشد. دیگه اشکهامون با هم نمیومد. اشکهامون موقعی میومد که دور شدن همدیگر رو از هم میدیدم

دوست داشتم پیشت بودم. یادته همیشه میخواستم بیام و بغلت بشینم. عشق بازیمون رو باورت میشه که از ته ته قلب بودن؟ عشقمون رو دوست داشتم. خیلی خوب و پاک و خالص بود

برای من یک نوع جدید از عاشق شدن بود. من که دیگه قدرت عشق رو باور نداشتم یکبار دیگه قدرت عشق تکونم داد. نمیدونم باید چی بگم. سعی میکنم احساس تو رو نسبت به خودم بفهمم. حتی لحن نوشته هام عوض شده، نمیدونم چی، ولی یک چیزی حرارت عشقمون رو کم کرده. نمیخوام آتیش عشقمون خاموش بشه. میخوام خودم و تو رو نجات بدم. گرمای عشقمون همیشه به من جون میده که زندگی کنم ولی نمیدونم چرا داریم سرد میشیم. اصلا چرا هوا سرد شده؟ من سردمه

داره پاییز میشه. پاییز عشقمون داره از راه میرسه

هیچ میدونستی از پاییز بدم میادی ازش میترسم. از برگهای خشک و از رنگهای پاییز بیزارم. بزار دوباره بیام کنارت. توی این سرما فقط اون حرارت با تو بودنه که بدنم رو دوباره گرم میکنه

ببینم......تو سردت نیست؟

به من بگو که عشمون زنده است. بگو که میتونم خودم و تورو نجات بدم. این دوریها عجب بد دردیه. کاش میشد پیشت بودم. کاش میتونستم رو زانوهات بشینم و تو با موهام بازی کنی. کاش با هم درمورد چیزهای بزرگ زندگی حرف میزدیم. یادته همیشه زیاد سئوال میکردم؟ یادته؟ یادته تا صبح با هم حرف میزدیم؟ یادته از با هم بودن سیر نمیشدیم؟ پس چی شد؟ کجا رفت اون نزدیکی؟

بهش بگو که برگرده، بهش بگو که میخواد دختر خوبی باشه. مگه بهت نگفته بود که پای همه چی وامیسه. مگه نگفته بود یا کاریرو شروع نمیکنه یا اگه شروع کرد تا آخرش میره

راستی یادته یک امانتِ کوچولو پیشت گذاشت؟ دلش رو پیش تو امانت گذاشت و گفت تو رو خدا امانتدار خوبی باش

من دیگه بدون اون امانت زنده نیستم. ای کاش قبل از مرگم دوباره صدات رو میشنیدم یا دوباره شعرمون رو با هم میخوندیم. میخواد بهت بگه که هنوز دوستت داره با اینکه بهش گفتی که دیگه نمیخوایش و میخوای بندازیش دور

گفت که اصلا گریه نکرد، آخه به قول خودش بزرگ شده، خانم شده، آدم که بزرگ بشه که دیگه گریه نمیکنه. مگه نه؟

ولی یواش کنار گوشت گفت که بدجوری بغض کرده. داشت توی دلش گریه میکرد ولی خواست که قوی باشه و اشکش جاری نشه. آخه یک قولی بهت داده بود. میخواست فقط با تو گریه کنه و با تو بخنده

همیشه به خود باورانده ام که بزرگتر از آنی که بتوانم حرفهای حقیرم را بر ذهنت بنشانم ... ولی با این وجود کلامم را تقدیمت میکنم و اگر خواستار باشی نفسم را هم ... و برایت می گویم ... می گویم از محبت ... دوستی و عشق ... عشقی که باوراندنش به مردمان برای هر دوی ما کاریست بسی مشکل

عزیزم

به من بگو چگونه می توانیم به دوستان بفهمانیم والا بودن ارزش عشقمان را تا برهانیم یکدیگر را از تمسخرها ... گوشه و کنایه ها و همه موانعی که راهمان را سد می کنند

چگونه می توانیم خواستار این باشیم که تفاوت عشقمان از باقی درک کنند

میدانم یکدیگر را در این راه یاری خواهیم رساند ... ولی آیا ممکن است؟! ... فکر میکنی آماده گی اش را دارند؟

امیدوارم

ولی عزیزم باز هم مهم نیست

مهم ماییم که باور داریم عشق ... روح و وجود یکدیگر را

مهم ماییم که عشقمان را با منطق به وجود آوردیم

و مهم ماییم که می کوشیم برای پرورش دادنش

پس ایمان داشته باش به این عشق پاک و فراموش کن هرآنچه را که در اطرافت تو را می آزارد

 

اون حتی به خودش اجازه نداد که حداقل در پاکت نامه رو باز کنه

دلم داره می سوزه

آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

.::از شما خوانندگان می خواهم که جواب سوال این دوستمان را بدید::.

.::با نوشتن مطلبی هر چند کم او را دلداری دهید::.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : داستان عاشقانه 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4